داستانی
زیبا
برای روز مــــــادر
پاک نمیشدند،دوباره با صابون بشتر امتحان کرد.
انگار به دست هایش چسبیده بودند.
عرق رد روی پیشانی اش را پاک کرد.
حالا دیگر صورتش هم آغشته به خون بود.
نگاه مضطربش به آینه گره خورد...
ـــــــــــــــــ
« آخ مامانی نیگا کن صورتم اوف شده »
خود را انداخت توی بغل مادر :
«عزیزدلم چرا از سرسره که میای پایین دستاتو ول میکنی،
می خوای بگی مرد شدی؟ببین صورته نازت خونش شد »
ــــــــــــــــــ
« زودباش دیگه لعنتی الآن همه شهر می ریزن این جا »
صدای دوستش را که شنید نگاهش را از آینه گرفت.
از همه جا بوی خون می آمد.
برگشت توی اتاق مادرش را دید.
با وجود 11 ضربه کاری هنوز زنده بود نگاهش می کرد،
نگرانش بود...
ـــــــــــــــــــ
« مراقب خودت هستی پسرم؟چیزی کم و کسر نداری؟
یک ماهه حتی یه زنگ هم نزدی!!! »
« آخه این همه راه کوبوندی اومدی لب مرز که آبروی منو ببری؟
فکرنکردی بقیه سربازا بهم می گن بچه ننه »
ــــــــــــــــــ
« لعنتی معلوم نیست کجا قایمش کرده،
آخه پیرزن خرفت این همه طلا رو می خوای چکار؟ »
دوستش داد می زد و تمام اتاق را می گشت.
« پیداشون نمی کنم،الآن همه شهر می ریزن این جا،
تمومش کن بریم. »
ــــــــــــــــ
« تموم شد پسرم ، بالاخره عروس خانم رو گرفتم.
این قدر رفتم و اومدم که بالاخره نشوندمت پای سفره عقد،
بیا مادر،بیا بشین کنارم برات تعریف کنم چی شد...
ــــــــــــــــــ
کنار بدن نیمه جان مادر زانو زد.
چاقو را محکم تر گرفت.دستش را برد بالا برای ضربه دوازدهم.
مادر چشمانش را بست تا پسر سختش نباشد.
ــــــــــــــــــــ
از خانه که آمد بیرون،مرد همسایه را دید که پشت در ایستاده است.
«به به شازده پسر،چه عجب سری به مادر مریضت زدی،
رفته بودم طلاهای مادرت رو بفروشم،
دیروز اومد گفت پول لازمی،
داشتم زنگ می زدم که اومدی،بیا بگیر کلا شد 2 میلیون.»

واقعا چه بلایی میخواد سره این فرزندان بیاد؟؟؟!!!
با شماهاییم که با ارزشترین
رو
به بی ارزش ترین ها
تریجیح میدین...
!!!
